تبليغاتX
ماهان
باده خوری زیرشکوفه های گیلاس پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 7:31

شعری از " ناکاگاوا هاجیمه" شاعر معاصر ژاپنی

 

 

بهارامسال

زیرشکوفه های گیلاس باده خوردم

برآنم سال دیگر نیز چنین کنم

اگردرخت گیلاس پذیرایم باشد!!

نوشته شده توسط مجید بالدران  | لینک ثابت |

قهرمانان000 شنبه سوم بهمن 1388 9:57

شعری از "واچسلاو کوپریانوف"

درانتظار

یک زندگی درخشان

شجاعانه

دریک قوطی کبریت

می خوابند!!

 

نوشته شده توسط مجید بالدران  | لینک ثابت |

گوزن های سفید و موشک های کاغذی یکشنبه سیزدهم دی 1388 10:30

شعری از :  اکبر قناعت زاده

 

  اگر کلاه ديگري داشتي

اگر هم سرِ ديگري داشتي

اگر واقعيت اين قدر پليد نبود

روي شانه‌هايم چقدر سرسبزتر مي‌شد

به گمانم کلاهت را که کمي کج‌تر بگذاري زيباتر مي‌شوي

اما او بي کلاه تو هرگز شبيه خودش نمي‌شود

و آن ديگري که منم

هنوز که هنوز است در انتظار درويش قلندري نشسته

که مي‌گفت

سزاي کسي که به کلمات مرده دل بسته باشد عقوبتي ابدي نيست

اما طوفان شن که فرو نشست

خيابان‌ها هم سر به بيابان گذاشتند

خدا کند تا آن وقت گوزن‌هاي سفيد خالدار از شاخ آفريقا رد شده باشند

شما هم بهتر است از صميم قلب

عاشق کسي بشوي که پيامش را با موشک هاي کاغذي براي تو مي‌فرستد

 

نوشته شده توسط مجید بالدران  | لینک ثابت |

پرواز ببرهای کاغذی شنبه بیست و هشتم آذر 1388 7:46

 

 

شعری از " عمران صلاحی"

 

ای کاش

این کلبه ی ساده بر لب رود

یک روز محل کارمن بود!!

 

ای کاش

اعلام کنم حضورخودرا

برقله ی کوه،دامن دشت

هرروز درست ساعت هشت!!

 

ای کاش تمام کارمندان

بودند پرندگان خوشخوان

بانامه ی ابرها به منقا ر

 

ای کاش

می شدهمه وقت رفت و گل چید

بر "طبق مقررات " خندید!!

 

ای کاش بدون بخشنامه

می خواندم و چرخ می زدم من

باموج و نسیم

 

ای کاش

پرونده ی من که باز می شد

می ریخت از آن گل و ترانه!!

 

 

نوشته شده توسط مجید بالدران  | لینک ثابت |

14هایکوی پست مدرن شنبه هفتم آذر 1388 12:22

این هایکوهای زیبا،سروده دوست عزیزم،شاعر تهرانی"عمید صادقی نسب" است.هرکجاهست خدایا به سلامت دارش...

1

پس چرا باران ندارد  ؟

فقط حرکت می کند

دمپایی ابری

 

2

ماه از لای سیم خاردار پیداست

تاریکی  شب پایین آمده  

 چکمه  

 

3

درآغوشش آرام بگیر

بگذار بغلت کند  

صندلی   

 

4

صاعقه  ، رنگین کمان ، آفتاب

سبز ، قرمز ، گونه

بزک ِ صورت زن

5

 

 دور اش  می چرخد

چراغ خاموش است 

شاپرک به سقف چسبیده

6

 

پشت میله هاست

و گیر ِ دیوار ها

شیشه ی پنجره ی

7

 

روز

آسمان روی زمین راه می رود

زن با شلوار جین و پیراهنی سفید

 

8

نور به سمت ام می آید  

نور هدایت ام می کند  

چراغ قوه در سینما

 

9

شب

کسی در هوا راه می رود

جوراب ها بر بند رخت

10

بنا چیزی نمی شنود

فریاد می کشد

مورچه ای که در سیمان گیر کرده

 

11  

شمال شهر

بوی خوب ِ غذا

صورتی فقیر به شیشه ی رستوران

 

12

ژاکت های سفید پوشیده اند

صحبت از برف و کهولت است

رشته کوه های البرز

13

باید مراقب باشد

در چال ِ پیش پای اش فرو نرود

تآترشهر

 

14

بی من نمی توان راه برود

پابند من است

کفش

 

نوشته شده توسط مجید بالدران  | لینک ثابت |

آشتی برگ ها بادرختان یکشنبه یکم آذر 1388 8:6

 

غزلی زیبا وشورانگیز از حسین آهی

درذهن پاییزی ام!ای همیشه توجاری

جاری ست از گیسوانت شمیم بهاری

 

پاییز راآفریدند تابادرختان

شعری بگوییم از راز بی برگ و باری

 

پاییز فصلی ست .فصلی که بااین بهانه

بابرگ ها می توان کرد اهنگ زاری

 

ای هیئت سبز جزتودراین وسعت زرد

سوی چه کس دست بیازم !به امیدیاری

 

برمن نگاهی مگربرگ و باری بگیرم

ای رودسبز نگاه تو هرلحظه جاری

 

بشتاب ای اسم اعظم که دوراز توبردند

آن تازه کاران در این دشت عرض سواری!!

 

تابادرختان دهی آشتی برگ هارا

بشتاب و بگذارمرهم براین زخم کاری

نوشته شده توسط مجید بالدران  | لینک ثابت |

رباعی خیابان شنبه بیست و سوم آبان 1388 7:48

 

شعرتازه من

منصفانه نیست

ازکوچه نیایی

این که چهارراه

رباعی خیابان است

چه ترانه هایی که از راه می افتند.

 

تو

ظهوریک اذرخش بوده ای

که دست و رویت راباخورشیدشسته ای

 

قافیه هارا می رقصانی و

    مرامی پوشانی باخودت

       باآفتابی که زیر دامن داری

 

بوی غزل می دهی

ببین

چنارهای خیس

درباره ی ماشاعرانه می خوانند

آرزوهایم را می فروشم

تاباران من باشی

حتااگرموافق عطشم نباشی.

     88

        

نوشته شده توسط مجید بالدران  | لینک ثابت |

نفرین های فصل بارانی... پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 9:19

سه شعر اروتیک متعلق به زبان سانسکریت (هندی باستان)از شاعرانی گمنام

 

 (۱)

 

تمام روز از میان گِل سخت

خیش آهنین را

                  به دنبال می‌کشد

و شب خسته و ناتوان

                  به خواب می‌رود.

 

همسر جوانش شب دیگری را کام ناگرفته

                 به بستر می‌رود،

و فصل بارانی را

                 نفرین می‌فرستد.

 

(۲)

 

مست از باده

مرد، نام زنی دیگر را

                در گوش او زمزمه کرد.

 

اکنون احساس می‌کند

گردن‌بند گرانبهایش

زنجیری است

بر گردن گاو میشی

که سوی سلّاخ‌خانه

           کشیده می‌شود.

 

(۳)

 

با تبسّم معنی‌داری بر لب

بانوی آن سرای بزرگ

از کاه و پوشال

بستری می‌گستراند برای میهمان.

 

بامدادان امّا

با چشمان اشک‌آلود

بر می‌چیند

             بستر پوشالین را.

نوشته شده توسط مجید بالدران  | لینک ثابت |

پسته دزد تازه سال!! دوشنبه هجدهم آبان 1388 11:28

 

غزلی زیبا از "سیمین بهبهانی"

 

 کودک روانه از پی بود

 نق نق کنان که:من پسته.

 «پول از کجا بیاورم من؟»

 زن ناله کرد آهسته

 

 کودک دوید در دکّان

 پایی فشرد و عری زد

 گوشش گرفت دکان دار

 «کو صاحبت زبان بسته!»

 

 مادر کشید دستش را:

 «دیدی که آبرومان رفت؟»

 کودک سری تکان می داد

 دانسته یا ندانسته

 

 یک سیر پسته صد تومان!

 نوشابه،بستنی...سرسام!

 اندیشه کرد زن با خود

 از رنج زندگی خسته:

 

 دیروز گردوی تازه دیده ست

 و چشم پوشیده ست

 هر روز چشم پوشی هایش

 با روز پیش پیوسته

 

 کودک روانه از پی بود

 زن سوی او نگاه افکند

 با دیده ای که خشمش را

 باران اشک ها شسته.

 

 ناگاه جیب کودک را

 پر دید ــ«وای!دزدیدی؟

 کودک چو پسته می خندید،

 با یک دهان پر از پسته.

نوشته شده توسط مجید بالدران  | لینک ثابت |

بگو چشم!! دوشنبه یازدهم آبان 1388 7:39

 

شعرتازه من

 

کوچه های چپ و راست

فرعی حادثه اند

سرهرمیدان ،باید پیچید.

      88

نوشته شده توسط مجید بالدران  | لینک ثابت |